تبليغاتX
نی نی گولو و بابا

تشکر

خب کم کم دخترکم داری آداب و اخلاق رو اجرا می کنی .دیروز یه کتاب خریدم و وقتی که بهت دادم نگاهم کردی و گفتی: میسی ماماجی.

منم که بی جنبه کلی لذت بردم. فلش کارت های جدیدت رو هم خوب یاد گرفتی فکر می کنم الان حدود ۵۰ حیوان وحشی و اهلی رو یاد گرفتی.

خب در ازای داشتن چنین موهبتی ما هم وظیفه داریم بگیم:

میسی خداجی!


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت


عاشق

شاید به نظرت خیلی مسخره بیاد اما فقط خواستم بهت بگم:

عاشقتم

این یعنی ختم کلام. اگه دعوات کنم یا اخمی کنم ته ته همه اینها بدون عاشقتم.تموم


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


تحول تازه

سه چهار روزیه که کار با بسته اموزشی تراشه های الماس رو شروع کردیم. اگه چشمت نزنم و بخوام راستش رو بگم واقعا باهوشی آخه توی راهنمایی هاش اومده هربار ۱۰ ثانیه باید به کلمه نگاه کنی و برای ۵ بار  تا توی ذهنت بمونه اما تو کلاْ هر کلمه رو ۱۰ تا ۱۵ ثانیه نگاه می کنی و حسابی توی ذهنت می مونه. تا الان مامان- بابا و دست رو یاد گرفتی و می تونی از هم دیگه تشخیص بدی. نمی دونم بشه تا آخرش پیش رفت یا نه اما من تمام تلاشم رو می کنم تا تو به درجات عالی آموزشی توی زندگیت برسی.

خبر بعدی اینکه چهارشنبه شب خان دایی داره می یاد ایران این اولین باریه که بعد از به دنیا اومدنت می خواد بیاد ایران.

درضمن تصمیم دارم از یکی دو ماه دیگه  با موسیقی هم آشنا بشی البته از نوع جدی.

فقط نکته آخر:

حواست باشه در قبال همه تلاشهایی که برات می کنیم ازت یک چیز می خوام که اول خواست خداست و بعد خواست من و بابایی: صالح باش در تمام ابعاد وجودیت. 


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


سرآغاز یک رویش

 

امروز صبح بغلت کرده بودم و درست لحظه به دنیا اومدنت جلوی در مهدکودک بودیم. تو خواب بودی و ما(من و بابایی) داشتیم خاطرات دو سال پیش رو تو همون لحظه مرور می کردیم. می بینی روزها با چه سرعتی می گذرند؟ امروز سالروز رویش من به عنوان یک مادر و سالروز تولد توست.امروز دوسالت تمام شد و من برایت بهترین ها را آرزو می کنم.

 

راستی از دیروز بسته آموزشی تراشه های الماس رو برات خریدم و از درس مامان کار آموزش رو شروع کردم. اگه جواب بده فکر کنم تحول بزرگی تو زندگیت ایجاد بشه.

دخترکم تولدت مبارک.

  

 


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


و ندا آمد نامش آواست

شبی از آن شبها که تو را در دل خود می داشتم

لحظه ای خواب بر این دیده برفت

دیدمت در پس رویاهایم

گفتنم گو تو کدامین خواهی

نظری انداختم پسری سر به سرت خوابیده

در دلم مهر تو بود

دست انداختم و دخترکم برداشتم

نگهی کردم و نامش خواستم

و ندا آمد نامش آواست

حتما این غفلت من بود که آوا نشدی

شایدم حکم پدر بر این بود

شایدم حس من از تو این بود

حاصل زندگیم گر خواستی

در پس ذهن من آوا هستی

دخترم هرگز از یاد مبر

نام تو قسمتی از باور توست

پاک باشی و بزرگ این همه باورم است.

 


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


سوپر استاپ

دیشب دیدن فیلم سوپر استاپ منو برد به رویاهای کودکیم. احساساتم رو قلقلک داد. بعد از مدتها یه جورایی یادم اومد که کی بودم و چی می خواستم. بعد از اینکه همه خوابیدن یه شعر برات گفتم. اینو یادگاری از شبهای پر احساس مامان داشته باش.و بدون خداوند با آوردن تو توی زندگیم فرصت تجربه یه احساس ناب رو به من داد که بابتش اول از خدا و بعد از تو ممنونم.

چشمهام و می بندم یه بار دیگه باز می کنم

تا که مطمئن بشم خواب نبودم

یه روزی تو رویاهام تو رو از خدای خوب خواسته بودم

تا بیایی و بشی همه کسم

حالا بعد از اینهمه سال اومدی

که شب و خوابم و بی تاب کنی

اومدی تا روزهام و یه کمی پر از تب و تاب کنی

نگرانی بیاری و آرزوها ببری

خلوت ما رو پر از شور کنی

عشق بابات و کمی دور کنی

اومدی تا که بشی همه کسم

مهر و یادم بدی و بشی بسم

حالا بعد از اینهمه شور و شرر

وقتی که سر روی بالش می زارم

باورم می شه روزام ثمر داده

تو شدی مونس اون بی کسی ام

باورت می شه که من مامان شدم

باورت می شه که تو دخترمی

چشمهام و می بندم و یه بار دیگه باز می کنم

آه چقدر زود می گذره بچه گی ها

یه دفعه یادم می یاد که نوبت خودم شده

تو بزرگ شدی و زندگی سر اومده

تو مامان شدی و من تموم شدم

باورت می شه یه روزی از یادت ببرم

باورت می شه یه روز تنها بشم

باورت می شه شدی دخترکم

یه روزی می رسه خیلی دور نیست

بچه گی های منم زود گذشت

نوبت بازی دخترم شده

یاد اون روزا به خیر

بچه گی و خاله بازی شکلات

دعوای مامان بابا و خالی از این مشکلات

غصه های الکی یه مشت سئوال

می بینی نوبت ما تموم شده

حالا نوبت تو شد دخترکم

یه روزی اگه تو هم بزرگ شدی

صاحب آرزو و مامان شدی

یادی از مادر پیرت بکنی

شعری از ما بخونی و اگه شد حالی کنی

می بینی چه دنیای بی خودی

زندگی همش داره تازه می شه

بی هدف بی هیچ دلیل

چرخ گردون می بره نوبتامون سر می رسه

وقتی برگردی کمی نگاه کنی

تازه می فهمی چه زود می گذره

بغض من امشب پره به دل نگیر

خسته گی هایم برایت می سراید

از پس این چهره آرام من

سالها غوغا درونم می سراید

ترس من از این گذار زندگی شایدم بیم و هراسم می سراید

رنج دوران چرخ گردان می رود

هجر یاران خوب رویان می رود

خاطرات بس زدوران می رود

آنچه می ماند کلام مادر است

آنچه می ماند ندای مادر است

مادری دُر گران بار من است

یادگار مهر خوبان من است

آرزویی داشتم این منتها مال من است

عشق من این بود این آن من است

گر تو نزد شهریاران جایگاهی خواستی

راه آن اینجا درون مادر است

یادگار مامان۱۰/۷/۸۸ ساعت۱۲.۳۰ بامداد


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


زیر و بم زمین

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

امروز از صبح همش این تیکه شعر سهراب برام تداعی می شه : گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

در کش و قوس های زندگی روزهایی پیش رو خواهیم داشت که سختند اما آموزنده. گاهی وقتها لمس یک سری از مسائل لازمه اش داشتن دردهایی نه چندان ساده است که امیدوارم سراغت نیان اما اگر هم باهاشون مواجه شدی سعی کن اون زیر و بمی رو که سهراب گفته لمس کنی.

نمی دونم درگیرم با خودم دلم می خواد حرف بزنم حرفی از جنس خودم سرشار گفتن حرفهای نزده ام دوست داشتم تو و وبلاگ تو جای امنی برای درد و دل های من باشه اما نمی یاد این دست برای گفتن یاری نمی ده. اما تو بخون کلامم رو از پس پرده.

دخترکم بالاخره یه روز یاد می گیرم  باهات اونجوری که می خوام حرف بزنم. فعلا یه جورایی پرت می زنم تو جدی نگیر.


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت


مادری با مشغله زیاد

عزیزکم :

خیلی وقته که فرصت نکردم برات بنویسم آخه سرم خیلی شلوغ بود. درگیر امتحانات پایان ترم - اسباب کشی و ............. اما حالا یک کمی سرم خلوت شده راستی این رو هم تو خاطرات ثبت کن حدود یک ماه پیش بابایی باهات رفت بیرون وقتی که برگشتید از دیدنت ماتم برد آخه بابا مهرداد برده بودت آرایشگاه و موهات رو از ته زده بود. تا ده روز توی مهد بهت می گفتن ای کی یوسان اما حالا موهات دراومده. 

دخترکم: خوش به حالت که بزرگ نیستی و خیلی چیزهایی رو که من متوجه می شم نمی فهمی. خوش باش که این خوشی همیشگی نیست. روزی می رسه که بزرگ می شی می فهمی و عذابها شروع می شه. اما حالا فقط با خیال راحت به بازی فکر کن. 


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


حقیقت تلخ

در استانه نیمه شب و در تنهایی مادری مثل تمام مادرهایی که این روزها غم از دست دادن فرزندانشون رو دارن اونقدر دلم گرفته که فقط تونستم برای تو بنویسم از حقیقتی تلخ...............

در گیرو دار اعتراضی که می شد براحتی حل شود. داغی بر دلها گذاشته شد که دیگر نمی توان آنرا فراموش کرد.

دخترم برایت گفته بودم آزاده باش. بزرگ باش و از کنار حقایق به سادگی گذر نکن............. در این لحظه فکر می کنم به راستی اگر آزاده باشی سرانجام تو و دل تپنده مادرت و تمامی مادران چه میشود؟

براستی من، مادرت، تحمل دیدن و لمس حقایق را از جانب تو خواهم داشت؟ چه امتحان سختی! می بینی درست مثل فرزندان زینب س در دشت کربلا ......................

اما نه همیشه بیاد داشته باش هویت ما ارزشمندترین ثروتی است که گهگاه ارزش .............. را هم دارد.اما نه همیشه................

و خداوند در اولین کلام خود دستور داد بخوان بنام ....................

و به قول شریعتی در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود............................

حقیقت، وجودی است که نادیده نمی توان گرفت حقیقت کلامی است که در نطفه از میان نمی رود حقیقت باور من و تو به دنیایی است که در آن زندگی میکنیم. هرچند تلخ و هرچند ناگوار.........

پس حقیقت را زنده نگه داریم حتی با وجود خویش. حتی تلخ به تلخی غم امروز مادران در سوگ.......

شیرینی کلام را برایت آرزومندم دخترم و به قول امام حسین

اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


امان از دست ویروس

هفته سختی رو گذروندیم. رومی مامان از ویروس جدیدی استقبال کرد و .......... دردسر مامان و بابا رو زیاد . دیروز بعد از اینکه هفتمین دکتر هم معاینه ات کرد و گفت مشکل حادی نیست دیگه خیال من و بابایی راحت شد. تو این هفته شیفتی مواظبت بودیم. شبها من و روزها بابا مهرداد تا من از سر کار برگردم. فکر کنم بابا مهرداد کلی از مرخصی سالیانه اش رو از دست داد اما مهم نیست مهم اینکه تو از امروز دوباره غذا می خوری و حالت داره بهتر می شه. برات یک عالمه گل سر و لباس گرفته بودم تا ببرمت آتلیه ازت عکس بندازم اما تمام زحماتمان برای تپل شدنت با اومدن این ویروس به باد رفت. اما نا امید نمی شم دوباره تلاشم رو می کنم تا مثل قبل بشی.

عزیزم تو این هفته تازه من و بابایی فهمیدیم که .................... مهم نیست که تو بعدها بفهمی یا حتی احساس ما رو درک کنی مهم اینه که ما واقعاٌ دوست داریم.


 

نوشته شده توسط رویا و بابا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت



Lilypie Third Birthday tickers